باران
باران
نمیدونم از کجا شروع کنم عزیزم از وقتی که عاشقت شدم یا از وقتی که شناختمت. از وقتی که گفتی فراموشت کنم ولی ناتوان ماندم ، چه جور عزیزترین عشق زندگیم را فراموش کنم . ویا.... از همین حالا، از همین الان که در دنیای خودم با تمام دردی که از دوری تو دارم و باز میگم عاشقتم. اینجا متعلق به توست حرفهایی که نتونستم بزنم و یا نمی تونم بگم اینجا برات میگم.... باشد روزی تو تمام نوشته هام را بخونی و از دلم با خبر بشی. بذار همه بدونن اینجا..... کی عاشقه کی دیونه است کی داره می سوزه و کی داره به یاد معشوقش شب را به صبح میرسونه. بذار حرفم به گوش دیگر عاشقهای این زمین برسه تا فرق عشق خودشونا با عشق من ببینند. نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد...و اینک باران بر لبه پنجره احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم گاهي براي رهايي ، سفر بايد کرد ... گاهي براي تنهايي ، در جمع بايد بود ... گاهي براي عشق ، دوست بايد داشت ... گاهي براي بودن ، بايد رفت ... گاهي براي ماندن، بايد تحمل شوم عشق چیست ، نمیدانم گاهي براي عاشق شدن، بايد دوست داشت... گاهی برای زندگی کردن، کمی و یا تا ابد بايد مرد... خدایا ، خداوندا تو خود میدانی، راز این دلتنگی چیست
| Design By : Night Skin |